«برای این بود که دلم می‌خواست تو پسر به دنیا می‌آمدی. مردها مثل ما از این موضوع‌های لطیف غمگین نمی‌شوند. مردها خود را با زندگی وفق می‌دهند. خوشا به حال آن‌ها. دلم می‌خواست پس از خود موجود خوشبختی را بر جای بگذارم. مادر من، به هر قیمتی بود، می‌خواست مرا از موسیقی، از کتاب و شعر دور کند. دلش می‌خواست به چیزهای دیگر علاقمند شوم، از او قوی‌تر بشوم. هنوز بچه بودم که او برایم داستان‌های پرماجرای عاشقانه و پر از حوادث خونین تعریف می‌کرد. به امید این‌که شاید حالتی دفاعی در من به‌وجود بیاورد. مادرم در تعریف آن‌ها از هنرپیشگی خود حداکثر استفاده را می‌کرد. ولی من گریه می‌کردم، فرار می‌کردم و او مچ دستم را می‌گرفت. زن خاصی بود. یک نوع استبداد آلمانی از خود نشان می‌داد، و من شب‌ها از خواب بیدار می‌شدم تا شعر بخوانم یا ورتر را به اشکال آلمانی بخوانم. چنان با شور و شعف نواختن پیانو را آموختم که اعصابم خرد شده بود. آن‌وقت او رفتارش عوض شد. فقط یک روز، همان‌طور که مثل همیشه داشت گیسوانم را از وسط فرق باز می‌کرد، گفت:حیف، دلم می‌خواست که تو زن خوشبختی می‌شدی.»

 

از طرف او / آلبا د سس پدس 

/ 0 نظر / 5 بازدید