"شاید دلش می‌خواست این‌همه را محرم‌وار با کسی در میان بگذارد. اما چطور می‌شد از رنجی ناشناختنی حرف زد که مدام چون ابرها تغییر شکل می‌داد و چون باد در پیچ و تاب بود؟ نه کلمات مناسب این کار را می‌یافت، نه فرصتش و نه شهامتش را.با این‌همه، به نظرش آمد که اگر شارل می‌خواست، اگر به فکرش می‌افتاد، اگر نگاهش فقط یک بار اثری از آن‌چه را که او در سر داشت می‌دید، ناگهان همه آن‌چه در دل او بود به همان صورت به بیرون سرازیر می‌شد که ریزش میوه‌های رسیده درختی وقتی که دستی به آن می‌خورَد."

مادام بوواری / گوستاو فلوبر

/ 4 نظر / 10 بازدید
؟

"گر شارل ...، اگر به فکرش...، اگر نگاهش ..." این اگر همیشه کارها را خراب می کند و خیلی خوب می شد اگر!! می توانستیم "اگر" را از زندگی حذفش کنیم، بعضی اوقات چه ها نمی کند این اگر [ناراحت]

؟

راستی جایی خواندم، وقتی وبلاگ‌نویسی تندوتند پست می‌نویسد یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش. وقتی وبلاگ‌نویسی چندروزی هیچ مطلب تازه‌ای نمی‌نویسد یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد. کلا وقتی آدمی وبلاگ‌نویس می‌شود یعنی حالش بد است

بیمار

یک بیمار روانی از وبلاگت خوشش آمد و لینکت کرد.البته بدون اجازه!دیوانه ها که حوصله ی اجازه گرفتن ندارند...