بهانه‌های خوشبختی - 1

برایم نوشته:

«هروقت از جلوی گنبد طلایی امام رضا رد می شوم، یا نیمه شبها وسط خواندن صفحه چندم مثنوی یا اسفار کاتبان ابوتراب خسروی یا دوباره خوره خواندن موراکامی به جانم افتادن ها و هرچه و هرچه، وقتی که همه خوابند و احساس میکنم حالا خدا مال من است که حالا یک جور قشنگی نشسته و به دل صبر مرا نگاه می کند که گوشش را آورده نزدیک نردیک تا به پچپچه حرفهایم را بگویم و او بشنود و بگوید می فهمم... می فهمم....

وسط همه اینها هی دلم می کشد که بگویم :یکی هست که وقتی می نویسد سر انگشتهای غمگینی دارد... دوست دارم خیلی، خیلی مواظبش باشی.
و بشنوم که: می فهمم... می فهمم. خیالت تخت. حواسم هست»

تا به حال ندیده‌امش. نمی‌شناسمش حتی. اما به قول نگار، از دور برایم مهربانی می‌فرستد و همین ته دلم را گرم می‌کند. 

/ 3 نظر / 6 بازدید
تبسم

گريه ام گرفت...مني كه مي داني...

سجاد عزیزی آرام

سلام با غزلی هر چند کلاسیک اما عاشقانه به روزم حضور و نظر شما را به انتظار نشسته ام http://s-aram.blogfa.com/