هر لحظه خسته‌تر...

آدم باید هر از گاهی برود خودش را جایی گم و گور کند. برود و خیال پیدا شدن را از سرش بیاندازد. آدم باید هر از گاهی نباشد، باید جای خالی داشته باشد. یک حفره که مخصوص خودش باشد و هیچ‌کس نتواند پرش کند. من دلم می‌خواست نباشم این روزها. دلم می‌خواست گم می‌شدم توی خودم. دست کسی بهم نمی‌رسید. می‌رفتم آن دورها. از دور به حفره خودم نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم: «این جای خالی توست! خوب نگاهش کن. این یعنی تو نیستی. یعنی قرار نیست همیشه باشی». شاید با دیدن حفره خودم بین حفره‌های دیگران، دلم آرام می‌گرفت. اما هنوز هستم و این غمگینم می‌کند. امروز خیلی‌ها دور و برم را گرفتند. نشد که فرار کنم. نشد که جای خالی‌ام را نشانشان بدهم. همیشه بودن خوب نیست. کاش رفتن بلد بودم. کاش شهامتش را داشتم. 

/ 5 نظر / 4 بازدید
عطیه

یعنی قرار نیست همیشه باشی

عطیه

:-) دوستش داشتم اگر چه کمی غمگین است

عطیه

حمیده این چمدان مال کیه ؟ من می شناسم؟

قلندر

این هراس را چه سبب است..این خویشتن ما از چه روی لایق خلوت ما نیست

سمیه حسینی زاده

من همیشه از گم شدن آدمها ترسیده ام. ترسیده ام که یک وقت دیگر پیدایشان نشود.... خانه جدیدم منتظر است. خواستی، سری بزن