من جد خاطره‌ام...

حالا تو فکر کن که پنجره‌ای نبود و باغِ همسایه‌ای هم نبود و سبزیِ همیشه‌خوش‌رنگی هم نبود و نشسته بودیم در کافه‌ای که همیشه‌ خلوت بود و هیچ‌وقت شلوغ نبود و دو میزِ آن‌طرف‌تر پیرمردِ همیشه‌خسته‌ای بود که قهوه‌‌اش را همیشه توی همین کافه می‌خورد و شیر و شکر هم دوست نداشت و فرانسه‌ی تلخِ تلخ می‌خورد و جدولِ روزنامه‌ی روزهای قبل را پشتِ همین میز حل می‌کرد و کراواتِ آبیِ فیروزه‌ای می‌بست و پیراهنش همیشه سفید بود و لک نداشت و اتو داشت و کُتش همیشه سرمه‌ای بود و دوازده نشده از کافه می‌رفت بیرون و دو نشده برمی‌گشت و دوباره روی همان صندلی می‌نشست و روزنامه را می‌گذاشت روی میز و خودکاری از توی جیبِ کُتش درمی‌آورد و تا گره کراواتش را شل کند قهوه‌ی فرانسه‌ای روی میزش بود که داغی‌اش تا میزِ ما می‌رسید و ما همین‌جور محوِ سکوتِ پیرمرد بودیم که چندسال دارد و چه حوصله‌ای دارد که تکّه‌ای روزنامه کند و رویش چیزی نوشت و از جا بلند شد و تکّه‌ی روزنامه‌ را روی میزِ ما گذاشت و برگشت روی صندلی‌اش نشست و قهوه‌اش را خورد و حیرت کردیم که نوشته بود من هزارسال دارم من جدّ خاطره‌ام از من بپرس و چشم‌های تو سئوال بود وقتی روی کاغذ بود...

/ 1 نظر / 7 بازدید
؟

خاطره؟ اسمش آشناست