تو انگار کن من...

"اِما در ژرفاهای وجودش منتظر رویدادی بود. همچون ملاحان توفان‌زده نگاهِ سرگشته‌اش را بر پهنه تنهایی زندگی‌اش می‌دوانید، بادبان سفیدی را انتظار می‌کشید که از دوردست‌های افق ِ مه‌آلود به چشم بیاید. نمی‌دانست این اتفاق چه خواهد بود، کدام باد آن را سر راهش قرار خواهد داد، او را به سوی کدامین کناره خواهد برد، نمی‌دانست زورقی خواهد بود یا ناو سه دکلی، سرشار از نگرانی یا لبالب آکنده از شادمانی. امّا هر صبح هنگام بیداری امیدوار بود که همان روز بیاید، برای هر صدایی گوش تیز می‌کرد، از جا می‌جَست، تعجب می‌کرد از این‌که نمی‌آمد؛ سپس، با هر غروب آفتاب غمگین‌تر می‌شد و دلش می‎‌خواست که فردا سر برسد."

مادام بوواری / گوستاو فلوبر

/ 1 نظر / 10 بازدید
؟

یعنی انسان ضعیفی که منتظر یک کشتی نجات است؟ پس اراده خود او چه می شود؟