شمع‌ها را فوت کن، اشک‌هایت را پاک کن و به بیست و هفت سالگی‌ات سلام کن.

نه شمعی فوت می‌کنم، نه عکسی به یادگار می‌گیریم، نه صدای دست و جیغ و هورا بر سرم آوار می‌شود. تنها مامان را بغل می‌کنم. می‌بوسدم. بابا آغوشش را باز می‌کند، می‌خزم توش. می‌بوسمش. بیست و هفت ساله می‌شوم.

به خودم نگاه می‌کنم و به سیصد و شصت و پنج روزی که گذشت.

اغلب روزها را توی حفره‌ای گذراندم که‌ با رفتن آقاجون توی زندگی‌ام ایجاد شد. هر شب برایش فاتحه خواندم و بالشم خیس شد. کمی که گذشت، دلم به فاتحه‌ای که می‌خواندم قرص نبود و حالا  دیگر  "شب بخیر آقاجون" را مثل یک ورد مذهبی ادا می‌کنم، هم‌چنان بعد از فاتحه.

دوست ِ جان را در یک شب سرد زمستانی به هواپیماها سپردم. صبح توی جزیره بودم که اس ام اس زد ویزایش حاضر است و شب مسافر است. من می‌خواستم بروم دلفین‌ها را تماشا کنم. به هزار و چند صد کیلومتر فاصله‌ای که بینمان بود فکر کردم و این‌که اگر همه چیز طبق برنامه پیش برود و پرواز تاخیر نداشته باشد و بابا به موقع دنبالم بیاید فرودگاه و بین انبوه وسایل توی اتاق، دیوان حافظ کوچکی که دوستش داشتم را زود پیدا کنم و ترافیک نباشد و ماشین بابا بنزین داشته باشد، یک ساعتی وقت دارم که ببینمش و توی بغلم بگیرمش و ببوسمش و اشک بریزم و بپرسمش که آخر فکر دل بی‌صاحب من نیستی؟ کجا می‌روی بی‌انصاف؟

سال را بدون آقاجون تحویل کردم. با یک دریا اشک.

با ته‌مانده‌ی امیدی که برایم مانده بود، رأی‌ام را توی صندوق انداختم و فردا صبح، هوای تازه را نفس کشیدم و جشن پیروزی گرفتم.

دستبند سنگی ِ جانم را که خواهره برایم خریده بود و چهار سال تمام دستم بود و یک دنیا خاطره ازش داشتم، گم کردم. آقاجون اسم ِ سنگ‌ها و رازشان را می‌دانست. نبود تا ازش بپرسم حالا که دیگر دستبندم را ندارم، چه بلایی به سرم می‌آید. بعد فکر کردم بلا، رفتن آقاجون بود که وقتی هنوز دستبند را گم نکرده بودم، نازل شد. حالا دیگر بود و نبودش چه فایده؟ بعدتر آقای رئیس یکی از مهره‌ها را در گودال کوچک سر چهار راه پیدا کرد. گفتم که دیگر نمی‌خواهمش.

زمین خوردم. زخمی و خونین بلند شدم. یادم افتاد که قرار است با همین زخم‌ها بزرگ شوم. بزرگ شدم.

چشم‌هایم را سپردم به آقای دکتر. تاریکی را تجربه کردم. چشم که باز کردم، اثری از تاری و تیرگی نبود. بعدها پیش خودم فکر کردم که کاش به آقای دکتر سپرده بودم فکری هم به حال اشک‌هام کند.

تنهایی‌ام را با کافه‌ها، کتاب‌فروشی‌ها، سالن‌های نمایش، با خیابان‌های شهر، با صدای پرنده‌ها شریک شدم.

حالا بیست و هفت ساله‌ام و فکر می‌کنم به کمک تمام آن‌چه گذشت، به اندازه‌ی کافی بزرگ شده‌ام؛ آن‌قدر که بال‌هایم برای پریدن اندازه باشند. بیست و هفت ساله‌ام و هنوز رویای پرواز دارم.

/ 3 نظر / 5 بازدید

تولدتون مبارک :) همیشه خوش و سلامت باشی [گل][گل][گل]

پرهام

چه خوب که می نویسی حمیده. از داشتنت توی زندگی خوشحالم :)

دوست داریم دوباره بنویسین، با امید هم بنویسین و نوشته ها همون اشتیاق به زندگی رو به بقیه تسری بده، بشی دقیقا کسی که اگه تو یه جمعی بود میتونست کلی انرژی مثبت به اون جمع بده