اما باز باید زیست...

هنوز فکر می‌کنم که بالاخره یک روز خرگوش را از کلاهت بیرون می‌آوری و من بلند می‌شوم و برای تو که روی سن ایستاده‌ای کف می‌زنم و می‌بینم که این همه سال تماشا، ارزشش را داشته. بعد با هم به آن‌ها که صبرشان نبود، به آن‌ها که رفتند و نماندند تا ببینند، به صندلی‌های خالی می‌خندیم.

/ 3 نظر / 3 بازدید
؟

همیشه باید امیدوار بود

فاطمه

همه ی نوشته هایت را کلا لایک! این یکی را خیلی زیاد!