که حال ما نه چنین بودی...

گاهی برای چند دقیقه در روز، باورم می‌شود این که جاری‌ست، زندگی‌ست. که نباید توی دنیای دیگری دنبالش بگردم. که همین است که هست. که این‌ سهم من از زندگی‌ست و حق جنگیدن ندارم. که این لحظه که رفت، هر چند به تنهایی و بی‌پناهی رفت، اما رفته و دیگر برنمی‌گردد. بعد آرامش عجیبی وجودم را پر می‌کند. آرامشی که توی تسلیم هست. آرامشی که توی لحظه انداختن سپر به روی زمین است. بعد نفس عمیقی می‌کشم، لبخندی از سر رضایت می‌زنم. خودم را آرام صدا می‌زنم. می‌گویم خوش آمدی حمیده. به زندگی خوش آمدی. دوست دارم این حالم را، این لحظه‌ها را. می‌خواهم که جاودانه‌شان کنم. اما لامذهب‌ها کوتاهند. سرکش‌اند و رام‌نشدنی. با کوچک‌ترین بهانه‌ای از دستم فرار می‌کنند. یک قطعه موسیقی، چند جمله از کتاب تازه، نوشته‌هایم این‌سو و آن‌سو، طرح لبخندی از دور، کافی‌ست پای یکی از این‌ها به ثانیه‌هایم باز شود تا باز پرتاب شوم به دنیای بی‌حد و حصر خیالم. و باز روز از نو...

/ 2 نظر / 6 بازدید
؟

پس در دنیای واقعی هم لحظه های خوب را می توان دید

تبسم

آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده...