پارسال، چنین روزی، توی دفترم نوشتم: «آ به‌م زنگ زد که با هم برویم خرید. چیزی لازم نداشتم ولی برای رهایی از این اندوهی که یقه‌ام را چسبیده، همراهی‌اش کردم. آ سی مدل مانتو پرو کرد و بالاخره دو تا از آن‌ها را خرید. من هی ‌خواستم وقتی میان رگال‌ها می‌چرخیم، حرف‌هایم را برایش بگویم ولی نتوانستم. حسرت گفتن همه‌ی ناگفته‌هایم بغض شد و راه گلویم را بست. توی آخرین مغازه، همان‌جور که آ داشت با فروشنده سر رنگ شلوار چانه می‌زد، راهم را به سمت غرفه‌ی زیورآلات کج کردم. یک جفت گوش‌واره خریدم: آ هـ. حالا هر کس مرا ببیند، می‌تواند از گوش‌هایم حرف‌هایم را بخواند. حرف من آه است. آه...»

یک سال گذشته و من امروز آن‌قدر با خودم به صلح بودم که صفحه‌ی اول دفترچه‌ام نوشتم: شادی به دم بادبادکی بند است ولی تو باید محکم نخ را توی دستت نگه داری. بعد هم شروع کردم به فهرست کردن خوشی‌های کوچک زندگی‌ام. فکر می‌کنم باید خودم را بغل کنم و ببوسم به خاطر این‌که دختر خوبی بودم. دختر خوبی بودم و دوام آوردم.

/ 0 نظر / 2 بازدید