هی بالش هميشه خيس گريه!سلام...

حق با همه بود. دنيا به آدم‌هايي مثل من كه دائم به گذشته‌شان چنگ مي‌زنند رحم نمي‌كند. به آدم‌هايي كه هر شب خواب خاطره‌هايشان را مي‌بينند و هر صبح سر از چند روز، چند ماه، چند سال گذشته‌شان در مي‌آورند... آدم‌هايي كه فراموش نمي‌كنند هر چند فراموش مي‌شوند... حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم چه راست مي‌گفت مردك كه: تا دست از سر ديروزت بر نداشتي اميدي به فردا نداشته باش! و من چقدر ساده بودم كه نشستم دل سوزاندم برايش كه: < مردك بيچاره! اين همه سال وقت خودش و بقيه را هدر داده تا مردم را از خاطره هايشان جدا كند! آخر مي‌شود زندگي كسي از اين هم نكبتي‌تر باشد؟> چه مي‌دانستم كه اين وسط بازنده منم؟!… و لعنت به من كه از يادم نرفته هنوز هيچ چيز… و همه چيز بعد از اين همه سال اين‌قدر زنده بود و آن دوستي‌هاي خالص قديمي و پنج‌شنبه‌هاي … و تصوير "مهري" كه وقتي مجري مراسم شعرش را خواند جان گرفت جلوي چشمانم و وقتي گفت كه حالا سه سال است بين ما نيست چيزي شكست درونم كه: هي! پس تو كجا بودي اين همه سال؟ و آهنگ صدايش كه براي هميشه هست توي سرم وقتي شش هفت سال پيش توي اتاقك آن كتابخانه شعر جديدش را مي‌خواند: نگاهم كرد حالم را نپرسيد / و يا شايد عبورم را نفهميد/ گناه از بخت من يا چشم او بود / يكي از اين سياهي‌ها نمي‌ديد! ... و لعنت به دنيا كه عجيب بي‌رحم است و لعنت به من كه فراموشم نمي‌شود.

آي من و امثال من! جايي برايمان نيست جز كنج همان خاطره‌ها و خيال‌ها!

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :