"بيا و از خير خواندن خواب و تعبير ترانه‌ام بگذر

تو كه از باديه‌ي بادها بر‌نمي‌گردي

ديگر چه كار به كار عطر گلاب گريه‌هاي من داري؟

بگذار شاعري

در اين سوي سياهي مدام خواب تو را ببيند

مگر چه مي‌شود؟

چه مي‌شود كه هي بگويم بيا و نيايي؟

من به هم‌كلامي با كاغذ

و همين عكس سيا‌ه سفيد قاب خاتم راضي‌ام

تو رضايت نمي‌دهي؟

باور كن گريستن تقدير تمام شاعران است!

كوچه را ببين

هنوز آن غول زيبا در مهتابي خاموش خود مي‌گريد

آن‌سوترك زني تنها در غربت آينه

و اين‌سو شاعري از اهالي آفتاب

ديگر به كجاي ابرها برمي‌خورد

كه من هم بي‌امان براي تو ببارم؟"

يغما گلرويي

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :