تاثير چشم‌هاي تو بيش از حد است، نيست؟

هر شعري قصه‌اي دارد. اين غزل تازه به دنيا آمده‌ي من هم. مي‌خواستم قصه‌اش را بنويسم منصرف شدم. خلاصه اينكه همين شد كه مي‌خوانيد:

آقاي مهربان غزل‌هاي دم‌ به دم!

دارم به چشم‌هاي شما فكر مي‌كنم

اين آيه‌هاي معجزه، اين واژه‌هاي ناب

اين قهوه‌هاي تيره‌ي مايل به درد و غم

دارم به چشم‌هاي شما...

آه! بگذريم

اصلا به من بگو كه تو آيا هنوز هم-

-گاهي به اين غريبه‌ترين فكر مي‌كني؟

يا نه؟ "به من نيامده كه عاشقت شوم؟!" 

حالا كبوتري كه به اين خانه سر زدي

من، كودكي كه لحظه به لحظه، قدم قدم-

-نزديك مي‌شوم به تو، پر مي‌كشي و من

حتي به گرد خاطره‌ات هم نمي‌رسم!

مي‌خواستم عبور تو را شعر...نه!نشد!

من هيچ‌وقت شاعر خوبي نبوده‌ام!

پ.ن:اصلا به من نيامده عاشق شوم بخند / امشب به سر‌نوشت من و خوش‌خيالي‌ام رضا سيرجاني

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :