"حضرت حوصله! تو را براي رنج‌هاي نزديكمان مي‌خواهيم... براي وقت‌هايي كه سيلاب گريه خاك گونه‌هامان را هاشور مي‌زند... براي وقت‌هايي كه دل‌هاي تنگمان پي گشايشي مي‌گردند... تو را مي‌خواهيم براي بودن... براي ربودن شادي‌هاي كمياب دور از دست... تو را مي‌خواهيم و تو رفته‌اي نمي‌دانم خبر از كدام گمشده بگيري كه نبودنش حوصله‌اي چون تو را هم بي‌تاب كرده است... و ما هميشه پي چيزي مي‌گرديم... بعضي‌هامان صبورتر و بعضي‌ها غمگين‌تر... حضرت حوصله!برگرد كه ما از هميشه بيشتر بودنت را نيازمنديم... "

مريم

سخت مي‌گذرند اين‌روزها وسط همه‌ي اين بي‌حوصلگي‌ها و دردها غزلم را از كيفم زده‌اند! نيمه‌كاره بود. گذاشته بودم در جيب كوچك كيفم، كنار نمي‌دانم چقدر پول، تا بالاخره يك روز كه معلوم نيست بيايد يا نه كاملش كنم. حالا چند روز است هر چه مي‌گردم نه پول‌ها هست نه غزلم! حس مي‌كنم وجودم خالي‌تر از هميشه‌ است آدم ديگر چه دارد بگويد وقتي به واژه واژه دلتنگي‌هايش هم رحم نمي‌كنند؟

حالا سهمم از همه‌ي آن‌چه بود سه بيت ساده‌ست كه مدام مي‌چرخند توي ذهنم… مي‌چرخند آن‌قدر كه سرم گيج مي‌رود

بگذريم

غزلم ناتمام ماند...

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :