"هي!

دل بده تا پته‌ي دلمو واست رو كنم 

مي‌دوني؟

هميشه اين دلم به اون دلم مي‌گه زكي!

تو اين دنياي هيشكي به هيشكي

اين يكي دستت بايد اون يكي دستتو بگيره

ور نه خلاصي، خلاص!

اگه اين نبود

حاليت مي‌كردم كه كوهها رو چطوري جا به جا مي‌كنن

و استكانا رو چه جوري مي‌سازن

من ياد گرفتم چه جوري شبا از روياهام يه خدا بسازم

و دعاش كنم كه:

عظمتتو جلال

امروز هم گذشت و هيشكي ما رو نكشته!

بعدش هم چشما رو مي‌بندمو دلو مي‌سپرم به صداي فلوت يدي كوره

كه هفتاد سال تمومه، عاشق يه دختر چارده‌ساله‌ي بوره!

من هم عشق سياهمو سوت مي‌زنم تا خوابم ببره!"

پ.ن:عظمتتو جلال...

  

نویسنده : حمیده ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :