من سِحر نمي‌دانم. من فقط روحم را كه بزرگ بود و سنگين گستراندم. من سِحر نمي‌دانم. گفتي زمستان شده‌اي و من دلم به حالت سوخت و روحم را كه بزرگ بود و سنگين بود، مثل چادري روي تو كشيدم و ذكر عشق خواندم تا تو داغ شدي. من سِحر نمي‌دانم. نفس‌هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو مي‌تپيد. گفتم دوستت دارم و تو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد. گفتم نكند تو را كشته باشم؟ نكند من مرده باشم؟ پس روحم را از روي تو برچيدم .اما تو نبودي. غيب شده بودي. گفتم كه سِحر نمي‌دانم.

  

نویسنده : حمیده ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :