منم! حقیقت پَرتی پُر از پریشانی ...

روی صندلی روبروی من نشسته بود کنار مادرش...داشت شیرین زبانی می کرد. مادرش ولی انگار حوصله نداشت. تهدیدش کرد که اگر زیاد حرف بزند تنهایش می گذارد و می رود! دخترک سرش را بالا گرفت و گفت:

من از هیچی نمی ترسم

از گرگ نمی ترسم

از سگ نمی ترسم

از تنهایی نمی ترسم

از تاریکی نمی ترسم

من خود خود مبیناام!

من حتی از خودمم نمی ترسم!

 

***

 

صدای حسین پناهی را دوست دارم. شعرهایش را دوست تر! دارم آلبوم "سلام خداحافظ" اش را گوش می دهم. صدای محزونش می پیچد توی اتاق:

"من حسینم...پناهیم

خودمو می‌بینم خودمو می‌شنوم خودمو فکر می‌کنم

تا هستم جهان ارثیه‌ی بابامه!

سلاماش، همه‌ی عشقاش، همه‌ی درداش، تنهاییاش...

وقتی‌ هم نبودم مال شما"

***

حبیبه جعفریان یادداشتی نوشته بود برای همشهری جوان. اینطور شروع می شد:

"من به شکل غم انگیزی حبیبه جعفریان هستم. متولد 1353 . مشهد. بقیه هم همینطور. فقط کمی طول می کشد تا این را بفهمند. بعضی ها زودتر... بعضی ها دیرتر..."

***

من به شکل دردناکی حمیده هستم. پارسائیان.نه مبینا نه حسین پناهی نه حبیبه جعفریان و نه هیچ کس دیگر. من 21 سال است که خود خودم هستم. دردی ناگزیر... 

من سالها خودم بودم و نمی دانستم و قرار است سالهای بعد از این آگاهانه خودم باشم و باز هم همان درد ناگزیر...

طول می کشد تا بفهمیم... 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :