بهاريه!

" آه ...

     آري

         بهاري ديگر

تو

        جامه‌هايت تازه شد

و من

        زخم هايم..."

دارد مي‌رسد! صداي قدم‌هايش را مي‌شنوم و با خودم فكر مي‌كنم بزرگ شده‌ايم و همه چيز بي‌ رنگ شده! حتي بهار...حتي عيد! روز اولش اما هنوز تازه استهنوز بكر! و خدا را شكر... خدا را شكر كه هنوز اين يك روز را داريم

ديگر آن‌قدر بزرگ شده‌ام كه بنشينم براي بچه‌ها تعريف كنم كه وقتي ما بچه بوديم عيد اين‌جور بي صدا نمي‌آمد و نمي‌رفت. اين‌قدر بي‌ رنگ نبود كه عيد براي ما بچه‌ها بود! در متنش بوديم . ما بوديم كه از روزها قبل از آمدن بهار تعيين مي‌كرديم كه امسال مادر براي سبزه، گندم خيس كند يا عدس! ما بوديم كه سفره‌ي هفت‌سين را آماده مي‌كرديم. تخم‌ مرغ‌ها را ما رنگ مي‌كرديم! نه اين‌كه بگذاريم روز آخر همه چيز را حاضر و آماده از مغازه بخريم! بهار اين‌قدر پشت ويترين نبود. ما بهار را عيد را نفس مي‌كشيديم! و آن پيك‌هاي شادي كه قرار بود برايمان شادي بياورند...تا ظهر روز بيست و نهم تمام شده بود! مي‌گذاشتيم توي كيفمان و مي‌رفتيم دنبال شادي‌هاي واقعي‌تر! تا بخواهي لبخند بود...آدم‌ بزرگ‌ها براي بچه‌ها وقت داشتند... كسي سرمان را با سي‌دي‌هاي بازي و كارتون گرم نمي‌كرد. آخر عيد بدون بچه‌ها شادي نداشت...آدم‌ها وقت داشتند...مثل حالا نبود كه مثل قرار ملاقات‌هاي رسمي از دو هفته قبل از عيد مشخص باشد كه فلان روز بايد به خانه‌ي فلاني بروي چون روزهاي ديگر وقت ندارد! كه حالا اگر همين يك روز اول عيد را داريم كه در خانه‌ي مادربزرگ حس مي‌كنيم زمان از چيزي سرشار است -چيزي كه روزهاي ديگر.. جاي ديگر نيست- آن‌وقت‌ها هر روزمان سرشار بود هر روز جوانه مي‌زديم

مي‌نشينم و همه‌ي اين‌ها را برايشان تعريف مي‌كنم و به اين فكر مي‌كنم كه زمان همه‌مان را از پا در آورد. فقط پدربزرگ و مادربزرگ دوام آوردند... نشكستند... همان‌جور وسيع ماندند....براي هميشه!

خدا را شكر كه پدربزرگ و مادربزرگ را داريم!

راستي!

           بهارتان مبارك!

 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :