اگه توي نمايشگاه كتاب امسال، رضا اميرخاني و كتاب جديدش رو نميديدم؛ اونوقت با خيال راحت ميتونستم بگم كه امسال هيچ چيز قابل توجهي تو نمايشگاه پيدا نكردم. اما واقعا نميشه از اميرخاني و كتاب «ناصر ارمني» نگفت. اين كتاب مجموعه‌ي داستانهاي كوتاه اميرخانيه كه انتشارات نيستان چاپ كرده. گرچه وقتي آدم «من او» و «ارميا» رو ميخونه به تواناييهاي اميرخاني ايمان مياره ولي داستانهاي اين كتاب هم به نوع خودش آدم رو غافلگير ميكنه. مثلا داستان «خيابان» اينطور شروع ميشه:

“ تقاطع خيابان كارگر با خيابان آزادي، ميدان انقلاب است. كارگر كه به آزادي ميرسد، انقلاب ميشود.”

آدم كيف ميكنه از اينهمه دقت و ابتكار. يا مثلا يه قسمت از داستان «سال نو» كه اونجا هم خلاقيت و ابتكار موج ميزنه:

“ به دكه‌ي روزنامه‌فروشي رسيدند. تنها دكه‌ي باز در اين روز تعطيل. مايحتاج ضروري مردم را كه نميشود تعطيل كرد. دكه خيلي بزرگ بود. خيابان و مردم از وسط دكه ميگذشتند. نصف دكه سمت چپ. هر دو طرف جايي براي توسعه باز گذاشته بودند.اين خيلي طبيعي بود.
پسرك روزنامه‌فروش پسر آقايي بود. خودش هم وسط دكه ميايستاد. براي همين مرد دوستش داشت. مرد براي زن تعريف كرد كه هر روز از آنجا رد ميشود. و هر روز با پسرك، خودماني گفت‌وگو ميكنند. پسرك متوجه مرد شد. اولين بار بود كه مرد را با زنش ميديد. پيشتر راه نميبرد كه مرد زن نداشته باشد. اصلا مرد زندار كم ديده بود. پسرك از توي دكه فرياد كشيد:
ــ همشهري!
مرد خنديد:
ــ سلام!
كار هر روزشان بود. پسرك به طعنه اشاره‌اي به آن دو كرد و گفت:
ــ جوانان!
مرد گفت:
ــ ايران!
پسرك گفت:
ــ قدس!
مرد تاملي كرد و گفت:
ــ جهان اسلام!
پسرك گفت:
ــ جهان اقتصاد! تازه جهان اسلام تعطيل شده است، قبول نيست.
مرد گفت:
ــ عيبي ندارد…پنجشنبه‌ها!
پسرك گفت:
ــ آدينه!
مرد گفت:
ــ ابرار!
پسرك گفت:
ــ ستاره‌ها!
پسرك نگفت نيستان. مرد هم نگفت. پسرك گفت:
ــ جمهوري اسلامي!
مرد گفت:
ــ دنياي ورزش!
پسرك گفت:
ــ چند تا ميخواهي؟!
زن خنديد. به مرد گفت:
ــ باخت ديگر! اسمي نگفت…
پسرك آرام شيشكي بست. به زن اشاره كرد و به مرد گفت:
ــ زن روز!
زن نااميد شد. به مرد نگاهي كرد. افكار مرد نيز درهم ريخته بود. انگار نميتوانست جواب بدهد. مكثش طولاني شد. پسرك از شادي بالا پريد. كلاهش را به هوا انداخت. به مرد گفت:
نگفتم امروز كم ميآوريد… من كم كم هشتاد تا ورزشي دارم… پنجاه تا هم حوادث… نصفي طرف چپ، نصفي طرف راست. تازه اين به جز آنهايي است كه صبح، خانم امانپور برايم آوردند. حركت آخر! توسعه‌ي كيش! ”

«ناصر ارمني» رو بخونيد حتما!

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :