دارم از اتفاق می‌افتم...

_ببخشيد خانم! ساعت چند است؟

=ساعت؟ من… راستش من…(پنهان مي‌كنم دست‌هايم را.. ساعتم را…) من ساعت ندارم!

ديگر نمي‌خواهم بدانم كي؟كجا؟ امروز را مي‌خواهم تنها باشم. خودم باشم. بي هيچ دغدغه‌اي كه دورم كند از خودم …از…

ساعت نمي‌دانم چند نمي‌دانم چندمين روز بهمن …و من هنوز دارم توي اين خيابان‌هايي كه نمي‌دانم به كجا مي‌رسند پرسه مي‌زنم و فكر مي‌كنم به همه‌ي آنچه گذشته…به همه‌ي آنچه قرار است اتفاق بيفتد...به همه‌ي روزهاي سياهم...سفيدم...خاكستري‌ام...

و تو ناگهان زنگ مي‌زني بانوي دلشوره‌هاي مداوم! كه كجايي؟ دلم شور مي‌زند! و من… همان مشترك مورد نظرت كه در دسترس نيست…نمي‌خواهد باشد! كه مشترك مورد نظر بين خاطره‌ها و روياهايش معلق است…گاه لحظه‌اي را تصوير مي‌كند و هر چه سعي مي‌كند نمي‌فهمد كه اين خاطره اش بوده يا رويايش؟ اما تو آسوده‌خيال باش! پنجره را كه باز كني، مي‌بيني‌ام كه نشسته‌ام روي يكي از نيمكت‌هاي همين پارك روبروي خانه. بگذار ته‌مانده‌ي اين بغض بي‌دليل را هم همين‌جا بگذارم مي‌آيم!

نشسته‌ام روي همين نيمكت. هوا تاريك...مي‌ترسم! از خودم...از...

"از خودم مثل مرگ مي‌ترسم ، مثل ِ از زندگي شدن با هم

هيچ چي واقعاً نمي‌فهمم ! هيچ چي واقعاً نمي‌خواهم !!

دارم از اتفاق / مي‌افتم ، مثل ِ از چشم‌هاي غمگينت

مثل ِ از زندگي تو بيرون ! مي زنم / زير گريه‌ات را هم 

كه بدانـم تو را نمي‌دانم ، كه بدانـي مرا نمي‌داني

كه بداند دلـم گرفته تو را، كه بداند تمـام دنيا هم !"

هيچ چي واقعاً نمي‌فهم...

كه بدانـم تو را نمي‌دانم

كه بداند دلـم گرفته تو را

ساعت نمي‌دانم چند به خانه مي‌رسم. در را باز مي‌كني:

_دير كردي باز!

= من... همه‌ي عمر دير رسيده‌ام! همه‌ي عمر...

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :