بازي قشنگي‌ست:

5- آرزوهاي كودكي‌ام در مورد شغل آينده خيلي عجيب و غريب و متنوع بود. عجيب‌ترينش اما اين بود كه دلم مي‌خواست پستچي بشوم! نمي‌دانم چه نكته‌ي هيجان‌انگيزي داشت اما واقعا اين شغل را دوست داشتم. اين را يادم رفته‌بود تا همين چند روز پيش… همين چند روز پيش كه نزديك صندوق پست يك پستچي ديدم. دومرتبه همان آرزوي بچگانه زنده شد و عجيب دلم خواست پستچي بشوم! 

4- هيچ‌وقت نتوانستم به راضيه -خواهر بزرگم- بگويم كه چقدر دوستش دارم غير از يك‌بار. 5سالم كه بود يك‌روز كه خانه‌ي مادربزرگم بودم يك‌مرتبه دلم براي راضيه تنگ شد. سريع كاغذ برداشتم و شروع كردم به نامه‌نوشتن. كل نامه‌ام 5 خط شد(تازه با آن دست‌خط درشتم!) بعد پايين نامه نقاشي كشيدم(با همه‌ي بي‌استعدادي‌ام در نقاشي انصافا آن‌روز برايش سنگ تمام گذاشتم! ) و نوشتم: “راضيه جان! خواهر خوبم! دوستت دارم.“ يك امضاي عجيب هم كردم تا مطمئن شود نامه‌ي من است. نامه را به بابا دادم تا براي راضيه ببرد. هنوز هم اين نامه را دارم. تنها سندي كه اعتراف كردم دوستش دارم!

3- يك‌بار وقتي سوم راهنمايي بودم سر كلاس ادبيات يكي از شعر‌هايم را خواندم و بعدش بي‌دليل زدم زير گريه! اين احمقانه‌ترين كاري بود كه كردم! هيچ‌وقت هم اينقدر از خودم بدم نيامد.

2- از ارتفاع مي‌ترسم! خيلي...از وقتي هم يادم مي‌آيد مي‌ترسيدم. البته يك عكس از سه‌سالگي‌ام دارم كه روي صندلي ايستاده‌ام. مامان مدام با نشان دادن اين عكس سعي دارد به من بفهماند كه ريشه‌ي اين ترس در كودكي‌ام نيست(توجه شود كه تا سه چهار سال پيش هر‌گونه صندلي و چهارپايه برايم ارتفاع محسوب مي‌شد!) اما من يقين دارم كه در آن عكس هم در چشم‌هايم ترسي پنهان است!

1-عادت دارم به چشم‌هاي بچه‌ها خيره بشوم. همين‌جور زل مي‌زنم به چشم‌هايشان و آرزوهايشان را مي‌خوانم. يكبار توي اتوبوس وقتي خيره‌ شده‌بودم به چشم‌هاي دختركي كه روبرويم نشسته‌بود چيز عجيبي ديدم. انگار خود خدا بود كه نشسسته‌بود توي چشم‌هايش! از آن‌روز چشم‌هاي بچه‌ها برايم مقدس‌تر از هميشه شدند

       

    ۰-ما را به تو سري‌ست كه كس محرم آن نيست    

         گر سر برود سر تو با كس نگشاييم!

    و اما آن‌ها كه مشتاق خواندن رازهايشانم:

    هدي

    منصوره

    آرزو

    رضا رضوي

  

نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳۸٥
تگ ها :