تصور کن داری در نهايت اضطراب امتحان رياضيتو آماده می‌کنی و سعی می‌کنی حسابی تمرکز کنی اون وقت سر و کله‌ی يه غزل پيدا شه و توی ذهنت رژه بره. چی کار می‌کنی؟ باید بی‌خيال درس شي... غزلتو راست و ريس کن... همون کاری که من کردم ....

غزل‌فروش همين شهر خالی‌‌ام آقا

دوباره با غزلی تازه آمدم اينجا

برايتان گل و لبخند و شعر آوردم

مرا به خانۀ‌تان راه می‌دهيد آيا؟

پر از گناه، پر از آتشم، من اين پايين

تو يک فرشته‌ی معصوم و پاک آن بالاـ

ـکه سعی می‌كنی آدم شوی نمی‌دانی

هوای فاجعه‌ی سيب كرده اين حوا

عجب حكايت داغيست: عاشقت شده‌ام

نه قدر ماه و ستاره نه قدر يك دنيا

كه قدر واژه به واژه سرودنم از تو

به‌قدر سادگی كودكانه‌ام، حالا....

 ‌......

*

(( آهای خالق من! زودتر تمامم كن...

برای اين‌همه احساستان ندارم جا!))

*

...نشد كه باز تو را در غزل بگنجانم

كه شعر در برابرتان كم می‌آورد آقا!....

 

از هر‌گونه نقد نسبت به اين غزل شديدا استقبال می‌شود!

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :