حوا چقدر مثل من...

او یک فرشته بود نه آدم! دلش گرفت

حوا نگاش کرد و کم‌کم دلش گرفت:

یعنی نمی‌شود من و او هم به سیب دست...؟

هر لحظه هی هبوط دمادم....؟ دلش گرفت

از ماجرای گندم و سیبی که نیست نیست...

از این بهشت مثل جهنم دلش گرفت

حوا...فرشته...به‌هم...نه! نمی‌رسند!

این یک تراژدیست! خدا هم دلش گرفت

...........

حوا چقدر مثل من...

                           احساس می‌کنم

تو یک فرشته‌ای و نه آدم!

                                     دلم گرفت!

پ.ن:خسته نمی‌شوم انگار از این بازی همیشگی آدم و حوا!

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :