مدت‌ها بود خدای کودکی‌ام را نديده‌بودم

پيرمرد اتوکشيده‌ی کت و شلوارپوش

که در تاريکی دستم را می‌گرفت

مدام تذکر می‌داد اسباب‌بازی‌هايم را مرتب کنم

و به بزرگترها سلام کنم

مدت‌ها بود نديده‌بودمش

ديروز که روبه‌روی آينه ايستاده بودم

او را ديدم که به جای من در آينه نشسته بود

و برای اين روزهايم گريه می‌کرد!

 

آه ...

خدای کت و شلوار‌پوش من! ...

 

پ.ن.۱:هيچ چيز مثل رفتار دوگانه‌ی آدم‌ها با اعصاب آدم بازی نمی‌کند.

پ.ن.۲:حتی در دامنه کوه هم سر و کله‌ی روباه پيدا شد و به ما يادآوری کرد تا ابد مسئول گلمان هستيم...

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :