در روم باستان، گروهي پيشگو به نام سيبل‌ها، نه كتاب درباره‌ي آينده‌ي امپراتوري روم نوشتند. كتاب‌ها را نزد تيبريوس بردند. امپراتور پرسيد:قيمت اين كتاب‌ها چه‌قدر است؟ سيبل‌ها پاسخ دادند: صد سكه‌‌ي زر! تيبريوس خشمگينانه آن‌ها را از خود راند. سيبل‌ها سه كتاب را سوزاندند و برگشتند و به تيبريوس گفتند: هنوز هم صد سكه‌ي زر مي‌ارزد. تيبريوس خنديد و امتناع كرد. چرا مي‌بايست براي شش كتاب، بهاي نه كتاب را مي‌پرداخت؟ سيبل‌ها سه كتاب ديگر را هم سوزاندند و برگشتند و گفتند: هنوز هم صد سكه‌ي زر مي‌ارزد. تيبريوس تسليم كنجكاوي‌اش شد و تصميم گرفت آن‌ها را بخرد اما تنها مي‌توانست بخشي از آينده‌ي امپراتوري‌اش را بخواند.

استاد مي‌گويد:

«يك نكته‌ي مهم در زندگي: وقتي فرصتي در اختيارمان قرار مي‌گيرد، چانه نزنيم!»

 

تا حالا شده با خودمون فكر كنيم كه توي زندگيمون چند بار مثل اين امپراتور عمل كرديم و با فرصت‌هايي كه برامون پيش اومده چونه زديم؟ واقعا چند تا از اون موقعيت‌ها ديگه برامون تكرار نشدن و ما الان حسرتشونو مي‌خوريم؟ من فكر مي‌كنم مشكلي كه هست اينه كه ما اون لحظه‌اي كه اون فرصت طلايي برامون ايجاد ميشه، اصلا به ارزشش پي نمي‌بريم و اون رو مثل ساير لحظات زندگيمون تلقي مي‌كنيم. در حالي كه حتي اگر يك درصد اين احتمال رو بديم كه ممكنه اين اتفاق منفعتي برامون داشته باشه، ساده از كنارش نمي‌گذريماما باز هم حس مي‌كنم اين وسط يه مشكل ديگه هم ييش مياد و اون اينه كه معمولا اون چيزي كه از نظر ما منفعت حساب ميشه، با حكمت و منفعتي كه پديدآورنده‌ي اون فرصت مد نظرشه متفاوته و تمام مشكلاتي كه داريم از همين‌جا ناشي ميشه.

 

با تمام اين حرف‌ها دلم براي تمام فرصت‌هايي كه اونقدر در آرزوشون بودم که متوجه اومدنشون نشدم عجيب تنگه!...

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :