تو اخترك بعدي ميخواره‌ئي مي‌نشست. ديدار كوتاه بود اما شازده‌كوچولو را به غم بزرگي فروبرد.

به ميخواره كه صم بكم پشت يك مشت بطري خالي و يك مشت بطري پر نشسته بود گفت: ـ چه كار داري مي‌كني؟

ميخواره با لحن غمزده‌ئي جواب داد: ـ مي مي‌زنم.

شازده‌كوچولو پرسيد: ـ مي مي‌زني كه چي؟

ميخواره جواب داد: ـ كه فراموش كنم.

شازده‌كوچولو كه حالا ديگر دلش براي او مي‌سوخت پرسيد:ـ‌ چي را فراموش كني؟

ميخواره همان طور كه سرش را  مي‌انداخت پايين گفت: ـ سرشكستگيم را.

شازده‌كوچولو كه دلش مي‌خواست دردي از او دوا كند پرسيد: ـ سرشكستگي از چي؟

ميخواره جواب داد: ـ سرشكستگي ميخواره بودنم را.

اين را گفت و قال را كند و به كلي خاموش شد. و شازده‌كوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور كه مي‌رفت تو دلش مي‌گفت: ـ اين آدم‌بزرگ‌ها راستي راستي چقدر عجيبند!.

 

قبلا وقتی اين قسمت رو ميخوندم دلم برای ميخواره می‌سوخت ولی الان برای خودم!...

 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :