از رنجي كه مي‌بريم...

آن مني كه خيال مي‌كرد دوست داشتن همه چيز را حل مي‌كند، ديگر رمقي برايش نمانده. دارد ذره ذره جان مي‌دهد. از دوست داشتن هم كاري بر نمي‌آيد. دوست داشتن حتي براي آدم دوستي نمي‌آورد. دوست نمي‌آورد. آدم تنها مي‌ماند. تنها گريه مي‌كند. تنها درد مي‌كشد و با اين همه، ته دلش هنوز به همان دوست داشتن گرم است. غافل از اين‌كه تنها دوست دارد و من كودكانه دوست مي‌داشتم. توي تنهايي‌ام در لحظه‌ لحظه‌ي شب‌هايي كه گريه كردم در قدم قدم راه‌هايي كه پياده طي كردم در واژه‌ واژه‌اي كه سرودم كه نوشتم كه خواندم توي نت‌هاي گوشي‌ام كه هميشه‌ي خدا لبريز از در گوشي‌ترين حرف‌هايم است در خيره شدنم به چشم‌هاي غمگين آدم‌ها در غرق شدنم در صداي آشنايان همين حوالي خاكستري اما چيزي عوض نشد. كه من خواستم بشود و نشد گلايه‌اي نيست. ديگر به اين بغض بي‌قرار لعنتي هم كه گلويم را سنگين مي‌كند و هر از گاهي چشمانم را خيس، اعتنايي نمي‌كنم. از اين دنياي بي‌در و پيكر هم چيزي طلب ندارم كه حتي شايد بيشتر از سهمم گرفته‌ام. كه اساسا آدم‌هاي احساساتي به دنيا مي‌آيند تا رنج بكشند حالا من، همان من تنهاي هر روزم كه فقط سعي مي‌كنم ديگر دوست ندارم كه اگر قرار بود دوست داشتن چيزي را حل كند، لابد تا الآن در هم حل شده بوديم رفيق! نه؟! .

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :