بیا به غارمان برگردیم آنتونیو. 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

خسته‌ام آنتونیو.

شانه‌هایت را بیاور

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

بهانه های خوشبختی - 2

الساندرا برایم نوشته:

 «می دانی؟ تنهایی آدم را عمیق می کند روح را می کشاند سمت هم نوایی و هم دردی با ذره ذره کائنات. آدم‌ هایی که تنها نیستند نمی فهمند چطور ممکن است توی خیابان یک پرنده تنهای مرده ببینی و تمام روز پریشان باشی که تمام روز فکر کنی طفلک من چقدر تنها مرده. خیلی ها نمی فهمند اینها را. تنهایی آدم را عجیب عمیق می کند و عمیق بودن آدم را غمگین...

در تنهایی رازهاست. من و تو می فهمیم دوست من. کار هرکسی نیست رسیدن به این عمق مکنده ی دلگیر. چه خوب باز که ما کلمات را داریم که این معشوق و محبوب های لحظات تلخ و عریانمان را داریم.

دوستت دارم دوست من که دوست کلمه هم هستی و این جمع چهارتایی را دوست دارم: من و تو و کلمه و تنهایی.»

حالا دیگر انگار سال‌هاست می‌شناسمش. گیرم هیچ‌وقت همدیگر را ندیده باشیم.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

 

یلدا سکوت توست آنتونیو.

چیزی بگو... 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

اما تو باور مکن!

و کار به جایی رسیده باشد که همان جور که اشک هات دارند آرام آرام می چکند روی کی بورد، برایش بنویسی: "بهترم". برایت بنویسد: "خدا رو شکر" و تو توی دلت خدا را شکر کنی که باورش شده.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

که تو ایستگاه شلوغ را ترک کنی، آرام، خسته از انتظار، ناامید، بی‌حوصله...

من با قطار بعدی برسم، خسته سفر. منتظر نگاه آشنات، امن آغوشت...

هر بار همین‌جای قصه به گریه می‌افتم آنتونیو. ورق بزن.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

"عزیزم!
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد..."

 

غلامرضا بروسان

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

امید ِ داشتنت، به «می‌بوسمت»‌های آخر ِ نامه می‌ماند

همان‌جور خیال‌انگیز

همان‌جور حسرت برانگیز

 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

وصف حال

دلم می‌خواست یک دفترچه راهنمای فروغ بنویسم روی دور تند سی سال، سی سال قندیل‌های یخ، سی سال دانه‌های برف روی ستون مهره‌ها، بدهم دست دکتر، دست هر آدمی که می‌خواهد نزدیک شود، دلم می خواست یکی باشد که جای من حرف بزند، از من حرف بزند، من با دهان باز گوش دهم، با چشم‌های گرد، بگویم پس که اینطور. استخوان‌هایش از یخ بود چه عجیب، این‌همه سال، این آدم خودش توی این راهنما نوشته است؟ شما مطمئنید؟

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

حتی قصه ها آنتونیو! حتی قصه ها محکوم به پایانند.

تنها چند سطر فرصت داریم.

بیا به فصل اول فرار کنیم.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

که تو آن کوه مغرور و سربلند ایستاده در آن دورها باشی و من این‌جا، این‌همه دور از تو، توی شلوغی و هیاهوی شهر، حتی حسودی‌ کنم به دانه‌های سپید برف که آرام سرگذاشته‌اند روی شانه‌هات...

نه آنتونیو! من این تصویر را دوست ندارم هیچ. ورق بزن.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

که پاییز باشد و سرمای هوا و من ایستاده باشم کنار پنجره با لیوان چای در دست و خیال دست های تو را ببافم که شال شده، حلقه شده دور گردنم و آرام بگیرم تمام پاییز و زمستان را...

بیا همین تصویر را قاب بگیریم آنتونیو.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

«یک هواپیما از آسمان خیابان پاییز می‌گذرد. تو خیال می‌کنی که من در آن هستم. رهسپار آمریکا. حالا تو در تهران هستی. برعکس همیشه: که تو می‌رفتی و من می‌ماندم. تو نبودی و من بودم. حالا من نیستم و تو هستی.»

شب یک، شب دو / بهمن فرسی

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

پنجره ها را باز بگذار آنتونیو.

به باد سپرده ام بوسه هایم را به گونه هایت برساند.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

«و این زندگی به نوبه خود، نیمه خواب است، چرتی سیه کارانه است که آواها و مناظر جهان واقعی با نقابی عجیب و غریب در آن رسوخ می کنند و به آن سوی حاشیه ذهن جریان می یابند. مثل وقتی که آدم به هنگام خواب، قصه وحشتناک موذیانه ای را به علت کشیده شدن شاخه ای بر شیشه پنجره می شنود، یا به علت این که پتو از رویت سُر می خورد احساس می کنی که در برف فرو می روی. اما چقدر از بیدار شدن وحشت دارم!...»

دعوت به مراسم گردن زنی / ولادیمیر ناباکوف

 

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب‌نوشت

 

آشفته و پریشانم، آنتونیو! آشفته و پریشان.

انگشتانت را لای موهایم جا بگذار.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

تو اگر اراده کنی صبح می‌شود آنتونیو. پلک‌هایت را آرام باز کن.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

فکر می‌کنم آخرین بار کِی دلم این حجم کینه را به خودش دیده بود؟ یادم نمی‌آید. من از سیاهی می‌ترسم آنتونیو. هوای گریه دارم. دعای باران خوانده بودی؟

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

در من صدای تبر می‌آید آنتونیو! پرنده‌‌ها از شاخه‌هایم فرار می‌کنند. تو هم؟

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

من زورم به دنیا و آدم‌هایش نمی‌رسد آنتونیو! مرا با خودت ببر.

  
نویسنده : حمیده ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد