بهانه های خوشبختی - 2
الساندرا برایم نوشته:
«می دانی؟ تنهایی آدم را عمیق می کند روح را می کشاند سمت هم نوایی و هم دردی با ذره ذره کائنات. آدم هایی که تنها نیستند نمی فهمند چطور ممکن است توی خیابان یک پرنده تنهای مرده ببینی و تمام روز پریشان باشی که تمام روز فکر کنی طفلک من چقدر تنها مرده. خیلی ها نمی فهمند اینها را. تنهایی آدم را عجیب عمیق می کند و عمیق بودن آدم را غمگین...
در تنهایی رازهاست. من و تو می فهمیم دوست من. کار هرکسی نیست رسیدن به این عمق مکنده ی دلگیر. چه خوب باز که ما کلمات را داریم که این معشوق و محبوب های لحظات تلخ و عریانمان را داریم.
دوستت دارم دوست من که دوست کلمه هم هستی و این جمع چهارتایی را دوست دارم: من و تو و کلمه و تنهایی.»
حالا دیگر انگار سالهاست میشناسمش. گیرم هیچوقت همدیگر را ندیده باشیم.
یلدا سکوت توست آنتونیو.
چیزی بگو...
اما تو باور مکن!
و کار به جایی رسیده باشد که همان جور که اشک هات دارند آرام آرام می چکند روی کی بورد، برایش بنویسی: "بهترم". برایت بنویسد: "خدا رو شکر" و تو توی دلت خدا را شکر کنی که باورش شده.
که تو ایستگاه شلوغ را ترک کنی، آرام، خسته از انتظار، ناامید، بیحوصله...
من با قطار بعدی برسم، خسته سفر. منتظر نگاه آشنات، امن آغوشت...
هر بار همینجای قصه به گریه میافتم آنتونیو. ورق بزن.
"عزیزم!
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد..."
غلامرضا بروسان
امید ِ داشتنت، به «میبوسمت»های آخر ِ نامه میماند
همانجور خیالانگیز
همانجور حسرت برانگیز
وصف حال
حتی قصه ها آنتونیو! حتی قصه ها محکوم به پایانند.
تنها چند سطر فرصت داریم.
بیا به فصل اول فرار کنیم.
که تو آن کوه مغرور و سربلند ایستاده در آن دورها باشی و من اینجا، اینهمه دور از تو، توی شلوغی و هیاهوی شهر، حتی حسودی کنم به دانههای سپید برف که آرام سرگذاشتهاند روی شانههات...
نه آنتونیو! من این تصویر را دوست ندارم هیچ. ورق بزن.
که پاییز باشد و سرمای هوا و من ایستاده باشم کنار پنجره با لیوان چای در دست و خیال دست های تو را ببافم که شال شده، حلقه شده دور گردنم و آرام بگیرم تمام پاییز و زمستان را...
بیا همین تصویر را قاب بگیریم آنتونیو.
«یک هواپیما از آسمان خیابان پاییز میگذرد. تو خیال میکنی که من در آن هستم. رهسپار آمریکا. حالا تو در تهران هستی. برعکس همیشه: که تو میرفتی و من میماندم. تو نبودی و من بودم. حالا من نیستم و تو هستی.»
شب یک، شب دو / بهمن فرسی
پنجره ها را باز بگذار آنتونیو.
به باد سپرده ام بوسه هایم را به گونه هایت برساند.
«و این زندگی به نوبه خود، نیمه خواب است، چرتی سیه کارانه است که آواها و مناظر جهان واقعی با نقابی عجیب و غریب در آن رسوخ می کنند و به آن سوی حاشیه ذهن جریان می یابند. مثل وقتی که آدم به هنگام خواب، قصه وحشتناک موذیانه ای را به علت کشیده شدن شاخه ای بر شیشه پنجره می شنود، یا به علت این که پتو از رویت سُر می خورد احساس می کنی که در برف فرو می روی. اما چقدر از بیدار شدن وحشت دارم!...»
دعوت به مراسم گردن زنی / ولادیمیر ناباکوف
آشفته و پریشانم، آنتونیو! آشفته و پریشان.
انگشتانت را لای موهایم جا بگذار.
تو اگر اراده کنی صبح میشود آنتونیو. پلکهایت را آرام باز کن.
فکر میکنم آخرین بار کِی دلم این حجم کینه را به خودش دیده بود؟ یادم نمیآید. من از سیاهی میترسم آنتونیو. هوای گریه دارم. دعای باران خوانده بودی؟
در من صدای تبر میآید آنتونیو! پرندهها از شاخههایم فرار میکنند. تو هم؟
من زورم به دنیا و آدمهایش نمیرسد آنتونیو! مرا با خودت ببر.
← صفحه بعد
نظرات ()
